The Last Laugh
By Saeed Saeedpour

آخرین خنده

داستان هایی از

دی . اچ .لارنس

فکنر

ناباکف 

همینگوری

آلن پو

ویرجینیا وولف

کاترین منسفیلد

سال بلو

بکت …

 

 

ترجمه سعید سعید پور


فهرست

پیشگفتار ……………………………………………………………………..شش

برگی از یک البوم/کاترین منسفیلد………………………………………………… 2

میریام / ترومن کاپوتی……………………………………………………….. …12

ماشین پرواز / ری برادبری ………………………………………………. … ….30

در به در / لنگستن هیوز …………………………………………………………38

لوده سوگوار / ویلیام فاکنر………………………………………….. ………….48

هنرمند در خانه / ویلیام فاکنر…………………………………………  ………….72

قلب راز گون / ادگار الن پور……………………………………………………..98

نبرد جانانه/رالف الیسین …………………………………………………………108

نشانه ها و نماد ها/ ولادیمیر ناباکف ………………………………………………132

آخرین خنده / دی.اچ.لارنس …………………………………………………….142

داستان ها و متن هایی برای هیچ/ساموئل بکت ……………………………………..168

پیر مرد کنار پل / ارنست همینگری ……………………………………………….174

لبای نو / ویرجنیا وولف ………………………………………………………..180

در جستجوی آقای گرین / سال بلو ……………………………………………….192


پیشگفتار

داستان کوتاه بر خلاف شعر، درام ، حماسه ، و رمان که صد ها و حتی هزاران سال قدمت دارند ، یک قالب نسبتا جدید ادبی که در اوایل قرن نوزدهم ، توسط نویسندگانی چون ادگارآلن پور پدید آمد و به سرعت توسط نویسندگانی چون موپاسان ، ٱهنری  و چخوف چنان رونق یافت که برای بسیاری از مردم جایگزین دیگر قالب های ادبی شد . نظر آلن پور، به اجمال در باره داستان کوتاه این است که اولا باید چنان مختصر باشد که بتوان ان را در یک نشست خواند،ثانیا کلیه عناصر ان اهم از نثر،طرح،لحن،شخصیت ،دیدگاهو … باید دارای چنان هماهنگی ارگانیکی باشد ک تاثیری واحدو نیرومند در خواننده به وجد اورند.

اکنون داستان مدرن به چنان سطحی از پیچیدگی ،ظرافت و گوناگونی  رسیده است که مشکل بتوان تعریف جامعی از آن ارائه داد.حتی تعریف بسیار کلی آلن پور نیز جامعیت مطلق خود را از دست داده است ،چه برخی عناصر که از دید منتقدان کلاسیک،اجرای لاینکف داستان به شمار می آیند، در بسیاری از آثار مدرن غایبیا کم اهمیتند. مثلا  در بسیاری از داستان های چخوف،طرح PLOT)) نقش موثری ندارند: اتفاق خاصی نمی افتد و اصولا داستان ، آغازه میان و پایان مشخصی ندارد،زیرا برای آنتون چخوف ،جراح جسم و روح ،نه حوادث که حال و هوا و تحولات و عقده های انسان مطرح است . در آثار ویرجینیا وولف،دیدگاه   (point-of-view  ) به صورت به صورت مرسوم آن به کار نمی رود،بلکه راوی هر ان می تواند با ضمیر ناهشیار در شخصیت یگانه شود. داستان های فاکتربا ادغام بینش ترازدی یا کمدی و با بکارگیری روایت حماسی و استفاده از ان روانکاوی،افق گسترده ایی برای این قالب می آفریند.

داستان های دانلد بارتملی چنان بدون طرح و حادثه و شخصیت هستند که بیشتر به یک اعتراف می مانند،اعترافی صریح  ولو محرمانه که بینشی تکان دهنده از روابط انسانی و نیز ادراکی چند بعدی از واقعیت به دست می دهد . ان گاه  به نویسندگانی چون روب گریییه می رسیم که آثارشان به تنها شباهتی به داستان ندارند ،بلکه اصولا در ان داستان نقش اساسی ندارند، حد اقل در ظاهر. این داستان به گزارش عینی می ماند  که راوی آن بی طرفانه و موشکافانه موقعیتی را باز می گوید که در ان انسان نقش جانبی و حاشیه ایی دارد. به این ترتیب ،دیگر نه تنها عصر قهرمانی به سو آمده ، بلکه ضمیر ناهشیار انسان نیز که با تمام ابعاد و ظرافتش توسط جویس و بکت ترسیم شده بود ،دیگرعامل مهم داستان به شمار نمی رود. تحولات فیزیک به کشف نسبیت واقعیاتو از جمله زمان انجامید و تحولات روانکاوی با پژوهش های ژرف فروید و یونگ انجام شخصیت انسان را رد کرد و با کشف انبار عطم ناخودآگاه و ناخودآگاه جمعی  (Collective Unconscious)  تصویری بس مبهم و بغرنج از انسان ارائه داد. به موازات این تحولات علمی ،هنر و ادبیان نیز به مفاهیم و نگرش های تازه دست می یابد و اینک برخی نویسندگان پیش رو   (avant-garde) سرگرم کاوش در قلمروی  از زندگی  و واقعیت هستند که در آن واقعیت عیتی و جدا ازذهن انسان مطرح است.

البته سخن بالا به این معنا نیست که داستان های معاصر همه الزاما در پس این گونه نوپردازی ها هستند ،چنانچه داستان های این کتاب نیز گواهند بسیاری از نویسندگان معاصر کماکان با استفاده از عناصر کلاسیک داستان ها،آثار زیبا  و شگرف می آفرینند. در این معنی،صفت « مدرن» بیشتر به ابداع و نوپردازی دلالت دارد تا به زمان زندگی، با این حساب ،جویس مدرن تر از بسیاری از نویسندگان نسل بعد و حتی پیشروتر از از همینگوی می باشد،و برعکس ،بسیاری از نویسندگان معاصر،همچون گراهام گرینو آلیس واکر به مدرنی نویسندگان آوانگارد و پرچ گرای نسل قبل (کافکا،گرتروداشتاین،بکت) نیستند.در ایران نیز داستاهای بهرام صادقی در کتاب سنگر و قمقمه های خالی  با سبکی خلاق و تخیلی سرشار ،بینشی ترازدی کمیک   (Tragicomic)  از انسان معاصر،حداقل در ایران دهه چهل عرضه می کنند و از جهاتی نسبت به بسیاری از داستان های معاصر جهان،مدرن و نوپرداز هستند.

به گفته ویرجینیاوولف «زندگی فانوس های دلیجان نیست که در ردیف های منظم و قرینه قرار گرفته باشد،بلکه هاله ای نورانی است که ما را از بدو هشیاریمان تا پایان آن در بر میگیرد.»

این مطلب گرایش های اساسی ادبیات نوین را در بر دارد: اول آن که واقعیت بیشترذهنی است تا عینیفدوم ان که ضمیر نا هشیار انسان منبع اصلی ضبط و تجربه زندگی است و هنرمند باید ابعاد روانکاوی چیره دست باشد. سوم آن که مفهوم زمان نه لحظات متوالی که یک جریان پیوسته ذهنی است که هم زمان شامل خاطرات گذشته و حوادث آینده نیز می باشد.این بینش نوین،سبک و تکنیکی نوینی را ایجاب  کرد،تکنیکی که جویس،پروست،وولف و فاکتر با عنوان جریان سیال ذهن  stream  of  consciousness)) بنیان نهادند و با کاوش در تاریک ترین زوایای روان به داستان پردازی پرداختند.البته هنر این بزرگان در این است که گرچه ضمیر ناخودآگاه یک یا چند شخصیت را می کاوند اما چنان گنجینه ای از اساطیر،کنایه،ابهام و استعاره را به کار میگیرند که آثارشان دارای غنای سمبولیک می شود و برای انسانیت مفاهیم عام می یابد .مثلا شاهکار جویس،رمان لولیس،عنوان خود را از پهلوان اساطیری هومر (اودسیه یا اولیس) برگرفته  و اساسا اولیس از نظر ساختار به موازات اردسیه پرداخت شده است.

بینش های فوق به درک تنهایی چاره ناپذیر  انسان انجامیده،هر انسانی محصور در ضمیر ناخودآگاه خود پس در این جهان بیگانه،یا انسان های تنها و از خود بیگانه،تفاهم و عشق تا چه حد میسر است؟بی جهت نیست که درونمایه بزرگترین داستان های بر محور بحران اجتناب ناپذیر انسان بودن می چرخد و نمیانگر کلافگی انسان است که در میان آزار واقعیات آشفته ،واقعیت خویش را باز می آفریند.از لارنس تا کتراد گرفته تا فاکنر و همینگری،داستان نویسان مدرن هر یک به شیوه خود بحران اساسی زندگی معاصر را نشان میدهد و گرچه در غالب آثارشان راه حل قطعی ارائه نمی دهند،اما همین قدر که همه گیر بودن این بحران را می نمایانند،خود برای ما معرفتی است شایان و مرهمی ارزنده.

نکته مهم این است که درک داستان مدرن مستلزم مشارکت فعالانه خواننده است.چنان که پیش تر گفته شده برخی از این آثار حالت اعتراف دارند،اعترافی محرمانه از جانب انسان نکته سنج و تیزبین خطاب به خواننده نکته سنج و تیز بین.غالب این آثار سبک های خاص و ظرفیت دارند و با استفاده دقیق از تعابییر و اشارات و تصاویر در پس ظاهر ساده خود و به ابعاد سمبولیک دست می یابند و بدین ترتیب مفاهیم و مضامینی مختلف را  متجلی و تفسیر مختلف را ممکن می سازد،مثل«گربه در باران» همینگوی،این غلظت معانی و تعابیر،خواننده  ای دقیق را طلب می کند که هوشیارانه ،نه تنها سطور بلکه لا به لای سطور را نیز بخواند و با تخیل فعال خود فضاهای خالی داستان  به همراه آن واقعیت را باز افرینند.

خانم میلر سال ها بود که تک و تنها در آپارتمانی دلنشین (با دو اتاق و یک آشپزخانه کوچک) در یک ساختمان سنگی قهوه ای رنگ بازسازی شده نزدیک به ایست ریور زندگی می کرد.بیوه بود: شوهرش بیمه عمرقابل توجهی برایش به جا گذاشته بود.سرگرمی هایش اندک بود،دوست آن چنانی نداشت و به ندرت گذارش از مغازه سر خیابان به آن طرف تر می افتاد. از نظر ساکنان ساختمان انگار او اصلا وجود خارجی نداشت: لباس پوشیدنش یکنواخت بود،موهایش خاکستری، کوتاه و فرخورده بود،آرایشی نمی کرد و در چهره اش هیچ چیز چشم گیری نداشت در اخرین  روزی تولدش شصت و یک ساله شده بود.کم تر به طور فی البداهه کاری مر کرد: دو تا اتاقش را با وسواس تمیز نگه می داشت ،گاهی سیگاری می کشید،غذایش را می پخت و از قناری اش نگهداری  مر کرد.

در ام ایام با میریام آشنا شد.آن شب برف می بارید.خانم میلر ظرف های شام را خشک کرده بود و روزنامه عصر را ورق می زد که چشمش به آگهی فیلمی افتاد که در همان سینمای نزدیک نشان می دادند. از عنوان فیلم خوشش آمد،پس پالتو پوستش را به زحمت تنش کرد،بند گالش هایش را بست و قبل از انکه از خانه بیرون برود چراغ درگاه را روشن گذاشت : تاریکی بیش از هر چیزآزارش  می داد.

برف زیبا بود،نرم نرمک می بارد و هنوز بر پیاده رو ننشسته بود سوز رودخانه فقط سر چهار راه ها محسوس بود.خانم میلر سرش را پایین انداخته بود و با عجله به راه خودش می رفت،مثل موش کوری که همینطور در خاک نقب می زنند و جلو می رود ،به کوچکترین  توجهی نداشت.سر راه از دراگ استور بسته ای آدامس نعنایی خرید.

جلو گیشه صف  درازی بود . در اخر صف ایستا.صذایی خسته نالید:فروش  بلیت به زودی شروع می شود.خانم میلر آ قدر کیف چرمی اش را گشت تا دقیقا پول خرد بلیت را پیدا کرد.صف اهسته جلو می رفت و زن حوصله اش سر رفته  بود که ناگهان متوجه دخترکی شد که زیر سایبان ایستاده بود.

خانم میلر موهایی به آن بلندی و عجیبی به عمرش ندیده بود،یکدست سفید نقره ایی،دسته موهای لخت تا روی کمرش آویزان بود.ظریف و لاغر اندام بود،شست  دست هایش تا در جیب کت جیر برازنده اش فرو کرده بود و حالت ایستادنش وقار و سادگی خاصی داشت.خانم میلر دچار هیجانی غزیب شد و وقتی دخترک نگاهش کرد ، به گرمی لبخند زد.دختر امد و طرفش و گفت:«ممکن است لطفی به من بکنید؟»

خانم میلر گفت : « اگر کاری از دستم بر بیاید،با کمال میل»

«اوه، هیچ کاری ندارد.فقط می خواهم برایم بلیت بگیرید، آخه به خودم نمی فروشند.یفرمایید،این هم پولش» با ظرفیت 25 سنت در دست خانم میلر گذاشت.

Add Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *